در مطلب پیشین با عنوان چرا بسیاری از استراتژیها هرگز به نتیجه تبدیل نمیشوند؟ بررسی کردیم که چرا بسیاری از استراتژیها، با وجود صرف زمان، هزینه و توجه مدیریتی، هرگز به نتایج مورد انتظار تبدیل نمیشوند. تعدد اولویتها، ناهماهنگی تصمیمها، پروژههای کمارتباط با اهداف کلان، تمرکز بر فعالیت بهجای نتیجه و ضعف در یادگیری و اصلاح مسیر، از مهمترین نشانههای شکاف میان استراتژی و اجرا هستند.
اما شناخت این شکاف تنها نقطه آغاز است.
پرسش مهمتر این است که سازمان چگونه میتواند استراتژی را از سطح اسناد و جلسات مدیریتی خارج کند و آن را به اولویتهای روشن، تصمیمهای هماهنگ، محصولات ارزشآفرین، اقدامات اجرایی مشخص و نتایج قابلاندازهگیری تبدیل کند؟ پاسخ این پرسش در انتخاب یک ابزار یا اجرای یک چارچوب واحد خلاصه نمیشود. سازمان به سیستمی منسجم نیاز دارد که استراتژی، پورتفولیو، محصولات، پروژهها، تیمها، تصمیمها و چرخههای یادگیری را به یکدیگر متصل کند.
در این مطلب، اجزای اصلی چنین سیستمی را بررسی میکنیم و توضیح میدهیم که سازمانها برای کاهش فاصله میان استراتژی و نتایج واقعی، به چه سازوکارهایی نیاز دارند.

