سازمانها معمولاً زمان و انرژی قابلتوجهی برای تدوین استراتژی صرف میکنند. مدیران درباره رشد، توسعه بازار، تحول دیجیتال، بهبود تجربه مشتری، افزایش بهرهوری و توسعه محصولات جدید تصمیم میگیرند و برنامههای متعددی برای تحقق این اهداف شکل میگیرد. بااینحال، چند ماه بعد ممکن است مشخص شود که بسیاری از این تصمیمها تأثیر قابلاندازهگیری بر عملکرد سازمان نداشتهاند.
پروژهها در حال اجرا هستند، تیمها مشغولاند، جلسات متعددی برگزار میشود و گزارشهای مختلفی تهیه میشود؛ اما نتایج واقعی همچنان با اهداف استراتژیک فاصله دارند. در چنین شرایطی، مشکل معمولاً نبود استراتژی یا کمبود تلاش نیست. مسئله اصلی، وجود شکاف میان استراتژی و اجرا است.
استراتژی زمانی ارزش ایجاد میکند که بتواند به اولویتهای روشن، تصمیمهای هماهنگ، محصولات ارزشآفرین، اقدامات اجرایی مشخص و نتایج قابلاندازهگیری تبدیل شود.
شکاف میان استراتژی و اجرا چیست؟
شکاف استراتژی و اجرا زمانی شکل میگیرد که جهتگیریهای کلان سازمان نتوانند رفتارها و تصمیمهای روزمره را هدایت کنند. ممکن است مدیران ارشد درباره اهداف سازمان توافق داشته باشند، اما واحدها، محصولات، پروژهها و تیمها برداشتهای متفاوتی از این اهداف داشته باشند. در نتیجه، هر بخش بر اساس اولویتها و شاخصهای محلی خود تصمیم میگیرد. پروژههایی آغاز میشوند که ارتباط روشنی با اهداف استراتژیک ندارند، منابع میان فعالیتهای متعدد توزیع میشوند و سازمان بهتدریج تمرکز خود را از دست میدهد.
در این وضعیت، استراتژی بیشتر در اسناد، جلسات مدیریتی و ارائههای رسمی باقی میماند و به یک سیستم عملی برای هدایت تصمیمها تبدیل نمیشود.
