در طول سال های گذشته گاهی با سازمانهایی برخورد داشتهام که چشمانداز، ماموریت، هدف و حتی استراتژی داشتند. با این حال در تصمیمات روزمره آنها اثری از اجرای استراتژی و یا دنبال کردن هدف خاصی دیده نمیشد. تیمها بر روی مسائلی متمرکز بودند که ربطی به اهداف استراتژیک شرکت نداشت و محصولات و پروژههایی در دست انجام بود که جایگاه آنها نسبت به استراتژی سازمان مشخص نبود.
استراتژی زمانی واقعیت پیدا میکند که بر روی انتخابهای سازمان، اولویتها، تخصیص منابع و تصمیمات سازمان اثر بگذارد. بطوریکه در امور روزمره هم بتوان ردی و یا نشانهای از این اثرگذاری را یافت. به طور مثال اگر در سازمانی تکمیل پروژهای یا ارائه محصولی به بازار اولویت اول آن شرکت باشد، باید بتوان اولویت را در نحوه مدیریت بودجه، مدیریت منابع انسانی و دیگر مسائل مدیریتی مرتبط با آن پروژه مشاهده کرد.
اگر پروژهای در شرکت در اولویت باشد ولی بودجه و منابع شرکت جای دیگری به کار گرفته شود به این معنی است که عملا آن حوزه در اولویت قرار ندارد.
سوال اساسی اینجاست: «اگر استراتژی در تصمیمهای سازمان دیده نمیشود، آیا واقعاً در حال اجراست؟»
